
بنام حق





|
|
فراموشم نکن
روزی خواهد رسید که جسم من روی ملافه سفیدی بر روی تختخوابی در بیمارستان قرار خواهد گرفت که بارها با افراد زنده و مرده اشغال شده است. در چنین لحظه بخصوصی دکتر اعلام خواهد کرد که مغز من از کار افتاده است و با تمام کوشش ها و اقدامات، زندگی من متوقف شده است. وقتی این اتفاق می افتد، سعی نکن با داروها و دستگاههای پزشکی جسمم را نگه داری. همچنین مرا مرده به حساب نیاور. مرا در قید حیات محسوب کن و بگذار اعضای بدن من به زندگی کامل دیگران کمک کند. چشمانم را به کسی بده که هیچگاه نور خورشید را ندیده است. قلب مرا به کسی بده که از بیماری پایان ناپذیر قلب رنج برده است. خون مرا به جوانی بده که تصادف کرده تا زنده بماند و بتواند شاهد بازی نوه هایش باشد. کلیه هایم را به کسی بده که زندگی اش وابسته به دستگاه هفتگی دیالیز است. استخوان ها و عضلات و سلول ها و سلسله اعصاب و هر ذره از جسمم را به کودکی بده که بتواند راه برود. بعد آنچه باقی می ماند را به خاک بسپار که به رشد گل ها کمک کند. اگر قرار است چیزی را به خاک بسپاری، بگذار اشتباهات من، ضعف های من و تمام پیشداوری های من علیه اطرافیانم باشد. گناهانم را به شیطان ببخش و روحم را به خدا بسپار. اگر می خواهی مرا فراموش نکنی، آن را با رفتار یا کلامی دلنشین که کسی به آن نیاز دارد عملی کن. اگر تمام کارهایی را که خواستم انجام دهی، برای ابد زنده خواهم بود.
******************************
اين افکار تا به حال به سراغ شما آمده يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
+ نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٩ساعت ٩:٠٠ ب.ظ توسط reza tanha
نظرات ()

بنام حق





سلام دوستان عزيز... عيدتون مبارك
اميدوارم سال خوبي رو داشته باشد
سال جديد جوك جديد
يه روز دو تا مرغ داشتن صحبت ميكردن اولي:خواهر عجب دوره زمونهاي شده.من ديروز دخترم رو با يك خروسه ديدم دومي: اين كه چيزي نيست. من چند روز پيش توكيف دخترم تخم مرغ پيداكردم
يارو تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، یارو ميگه: بچهها در رين صاحابش اومد!
یارو خبر داغ ميشنوه گوشش تاول ميزنه
يه روز يه اصفهانيه قرص اکستازي مي خوره تاکسي دربست مي گیره
بازرس اومده بود از مدرسه بازديد كنه. يكي از بچه ها رو صدا كرد و گفت: يك سوال مي پرسم تا سطح علمي تو رو بدونم .بگو ببينم كي درِ قلعه ي خيبر رو شكست؟ دانش آموز ميزنه زير گريه و ميگه:آقا به خدا كار ما نيست.بازرس عصباني ميشه و ميره پيش معلم و موضوع رو تعريف ميكنه.معلمه ميگه:من فكر نكنم كار اون باشه آخه اون بچه ي خوبي.بازرس كه كلافه شده بود ميره پيشه مدير و همه چي رو تعريف ميكنه.مدير هم ميگه:اشكالي نداره شما بگيد چقدر خرج داره خودم ميدم!




+ نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٧ساعت ۱:۱٩ ب.ظ توسط reza tanha
نظرات ()